تبلیغات
بچـــه بزرگـــــــــا - خـــــدا !

بچـــه بزرگـــــــــا
 
بیایـــــیم تا با هم، "ما" بسازیــــــــــم

 

http://up.vatandownload.com/images/mkrix25gxdqsnyrvur9k.jpg

در هوای سرد زمستان پسر شش ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده

 بود. او کفش به پا نداشت و لباس هایش پاره پاره بود.

زن جوانی از آنجا می گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و

 اشتیاق را در چشم های او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و

 برایش یک جفت کفش و یک دست لباس گرمکن خرید

آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت: «حالا به خانه برگرد.»

پسرک  سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: «خانم، شما خدا هستید؟»

زن جوان لبخندی زد و گفت: «نه پسرم، من فقط یکی از بندگان او هستم.»

پسرک گفت: «مطمئن بودم که با او نسبتی دارید.»





طبقه بندی: درس زندگی، 
نوشته شده در تاریــــخ پنجشنبه 3 فروردین 1391 توسط مقداد یحیی زاده
تمامی حقوق وبسایت "بچـــه بزرگـــــا"محفوظ بوده و استفاده از مطالب موجود با ذکر منبع بلامانع میباشد
فال حافظ
< /