تبلیغات
بچـــه بزرگـــــــــا - مطالب ابر احساس

بچـــه بزرگـــــــــا
 
بیایـــــیم تا با هم، "ما" بسازیــــــــــم
 


 



ادامه مطلب

طبقه بندی: عشقولانه ، 
برچســـب ها: احساس، عــــــشق،  
نوشته شده در تاریــــخ سه شنبه 22 شهریور 1390 توسط مقداد یحیی زاده

گفتند دل رو به زوالی دارد

دیوانه شده فکر و خیالی دارد

اما همه ی شهر نمی فهمیدند

مجذوب شما شدن چه حالی دارد

..............

........

...

.

یک لحظه سکوت کن کنارم مقداد

تا پی ببری به حال زارم مقداد

این راه که می روی به ترکستان است

من حوصله ی تو را ندارم مقداد

..............................

...................

..........

...

.

بدون شرح و توضیح :

زیر باران قدم زدم شاید

شهر آمل تو را به من بدهد

شاید این بغض چند ساله ی من

مثل باران به مرگ تن بدهد

زیر باران قدم زدم شاید

چشم هایم دوباره تر بشود

سهم من از نبودنت این بود

باز هم عازم سفر بشود

زیر باران قدم زدم دیدم

بین باران و چتر یک جنگ است

و به این نکته می رسم اینجا

آسمان دائما همین رنگ است

من به آغوش تو چه محتاجم

مثل یک بچه بین لولوها

کمکم کن فقط تو می فهمی

درد غول چراغ جادو را

سنگ فرش پیاده رو دیشب

با قدم های من ترک برداشت

رنگ های پریده ی مردم

ترس را توی سینه ام می کاشت

و به این راز ساده پی بردم

زندگی اتفاق مشکوکی است

مردم شهرمان گمان کردند

آدمی یک عروسک کوکی است

زیر باران قدم زدم شاید

شهر کرمان تو را به من بدهد

اشک هایم امان نمی دادند

کاش باران تو را به من بدهد

..............................

....................

..........

...

.

از خودش بیشتر از جن و پری می ترسد

مثل یک بچه که از نا پدری می ترسد

غرق شد گوشه ی دریاچه ی بی رحم سوال

مثل یک پیر که از بی خبری می ترسد

"از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود"

یک نفر گفت که از در به دری می ترسد

تازگی ها به هوای تو پریشان شده است

روز و شب باز به شکل دگری می ترسد

در دلش ماند شبیه همه باشد اما

تازه فهمید که از بی خطری می ترسد

خنده دار است گرفتار حقیقت بشوی

و نفهمی که درخت از تبری می ترسد

قصه های همه ی شهر بر این منوال است

آدم از قفل شدن پشت دری می ترسد





طبقه بندی: شاعرانه (دنیای یه دوست)، 
برچســـب ها: احساس،  
نوشته شده در تاریــــخ پنجشنبه 19 اسفند 1389 توسط مقداد یحیی زاده

سلام

              

      تو هر زندگی و  شعری  چندتا تبصره وجود داره  :                                                                    

من همیشه من نیستم

تو همیشه تو نیستی

من و تو همیشه ما نیستیم

......................................

فـردا تو مـسافـری و مـن می مـانـم

دلـتـنـگ شـدم دوبـاره سـر گـردانــم

یک قرص مسکن است آغوش شما

مـن غـرق شـدم درون ایـن لـیـوانـم


......................................

گاهی هوس ترانه سازی می کرد

گاهی به دلم زبان درازی می کرد

این آدم بی حوصله باعث شده که

عـیـد آمده بود و برف بازی می کرد

........................................

در ذهن من همیشه فقط بود یک سوال

آیا بـه هـم رسیـدن مـا می شـود محال ؟

من فکر کرده ام که تو عاشق شدی ولی

این اشتباه ساده ی مـن بـود بـی خـیـال

.........................................

دل مـن پـیـر شده سر به سرش نگذاریـد

غصه تکثـیـر شده سر به سـرش نگذاریـد

یاد من نـیـست ولی یـاد شـمـاهـا باشـد

گربه ای شیر شده سر به سرش نگذاریـد

مثل یک کولی بی جا و مکان می گشته

که زمین گیر شده سر به سرش نگذاریـد

آرزو داشـت به دست تـو شبـی فتح شود

کـوهٍ تـحـقـیـر شده سر به سرش نگذاریـد

گـوشه ی دنـج اتاقـش به تـو می انـدیشد

نـکـنـد دیـر شـده ؟ سـر به سرش نگذاریـد

بس که بی حوصله و ساکت و بی آزار است

مـثـل تـصـویـر شـده سـر به سـرش نـگذاریـد

در مـدار تـو که چرخـیـد شـب و روز ولـی

از همه سیر شده سر به سرش نگذاریـد

همه ی حرف من این مصرع آخر شده است

دل مـن پـیـر شده سـر به سـرش نگذارید

 





طبقه بندی: شاعرانه (دنیای یه دوست)، 
برچســـب ها: احساس، شاعرانه،  
نوشته شده در تاریــــخ پنجشنبه 19 اسفند 1389 توسط مقداد یحیی زاده

خدا به من نزدیکه

همون قدر که تو از من دوری

(حسین پناهی)

باید تو را خط می زدم مجبور بودم

من در کتاب عشق تو هاشور بودم

تصمیم سختی بود دل کندن ولی حیف

این آخرین راه است و من معذور بودم

 این بار اول بوده جایت غم نشسته

یعنی که از دیدار رویت دور بودم

این روزها با خاطراتت زنده ام من

آن روزهایی را که من مسرور بودم

تو عازم فردای بهتر بودی اما

من توی دنیای خودم محصور بودم

چشمان تو آیینه ی رویای من بود

اما نمی دیدم عزیزم کور بودم

لب های تو جام شراب هفت ساله

من هم فقط یک خوشه ی انگور بودم

تاثیر خوبی های تو در من اثر کرد

فهمیدم آخر وصله ای نا جور بودم

پایان تلخی داشتیم اما عزیزم

یک لحظه درکم کن ببین مجبور بودم

اگر کسی اون جوری که می خوای دوست نداره

                      این به اون معنا نیست که

با تمام وجود دوست نداره          

(گابریل گارسیا مارکز)

این بغض و گلو چه خوب سازش دارند

انـگـار که از غـصـه سـفـارش دارنـد

با درد خودم قدم زنان خواهم رفت

چـشـمـان تـرم خـیـال بـارش دارنـد

و در آخر

با عشق سپرده ام دلم را در بست

به دست کسی که لایق خوبی هست

تقدیر عجیبی است که بعد از یک عمر

رویای من اینجا به حقیقت پیوست

 





طبقه بندی: شاعرانه (دنیای یه دوست)، 
برچســـب ها: احساس، عارفانه،  
نوشته شده در تاریــــخ پنجشنبه 19 اسفند 1389 توسط مقداد یحیی زاده
تمامی حقوق وبسایت "بچـــه بزرگـــــا"محفوظ بوده و استفاده از مطالب موجود با ذکر منبع بلامانع میباشد
فال حافظ
< /